تبلیغات
دانلود رمان های فانتزی - ســآیــه هـآی شــوم...
ســآیــه هـآی شــوم...

ســـــلــآم

من Melanie ام و اومدم که براتو رمان اوارده بــآشَم

سَبــک:ترسناک تخیلی

اسم:ســـآیـــِه هــآی شـــوم...

خلاصه:این داستان اول با پسری به اسم "اراد"شروع میشه که جدیدا صاحب یک خونه شده ولی از بخت سیاهش:)) این خونه نحس و نفرین شده بوده و طی اون به همراه دوستش ارشام با یکی به اسم بردیا اشنا میشن که بردیا سعی میکنه اراد رو از خونه دور کنه...بعدا ارشام و اراد متوجه میشن که بردیا یک...

بقیه رو لطف کن بخون

بعله....اینم جلدش

ایراد زیاد داره چون خودم درستش کردم

قسمت اول در ادای مطلب

آراد خانی!پدرم فوت کرده و مادرم بلافاصله بعد از شدت غم دوری پدرم دق مرگ شد و...اونم رفت و تموم دیگه...خلاصه بگم!یک پسر مثلا خوش تیپ،یتیم،با وضع مالیِ نسبتا متوسطِ بخور و نمیر!یک خونه کوچولو همین امسال بعد از کلی جون کندن خریدم!قدیمیِ ولی خب با پول من از این بیشتر چی میخوام اخه؟!
همین امروز قراره اساس کشی کنم که به سلامتی راهی خونه ای بشم که با پول خودم خریدم!جای خاصی هم کار نمیکنم که بخوام بگم سریع پولش جور شد!تو یک نجاری کار میکنم تو خودم بودم که یک هویی یکی محکم زد پشتم که به نالیدن افتادم!

برگشتم پشتمو ببینم که متوجه اون قیافه ی نحس آرشام شدم
_خدا لهت کنه پدر سگ،کل بدنم درد میکنه
ارشام:اوهـــو...یواش بذار منم سوار شم!فوش ناموسی نده دیگه کثافت!
_اخ! ببخشید شرمنده یه جوری زدی برق از سه فازم پرید!
ارشام:خب حالا بخشیدم!"خندید و ادامه داد"_همه چی رو جمع کردی؟
_اره دیگه!فقط مونده وانت بار بیاد ببره خونه جدیــــدم.
ارشام:اوهو..مبارکه پس!فقط یک سوال!جای دیگه ای تو این مشهد نبود تو رفتی طلاب خونه خریدی؟اونم چه خونه ای،به کلنگی گفته زِکی!
_ای بابا...دلت خوشه آرشی!با این یک ذره پول من همینم باید برم خدارو بابتش سپاس گذار باشم!
ارشام:میدونی،شنیدم روح موح زیاده اون ورا!برای همین میگم،تو از کجا میدونی که خونه تو پاکه و روح موح نداره؟
_من خودم روحم باو ول کن بیا بریم کارگرا اومدن!
**
بعد از دو روز تونستم بالاخره اشپزخونه رو بچینم و کارای هال رو اوکی کنم!ارشام هم خیلی کمکم کرد خدا به من هیچی نداد یک رفیق توپی مثل ارشام داد!دمت گرم خدایا،حداقل اینو دادی که نمیرم!از دوران هنرستان با همیم!هیچ وقت تنهام نذاشت توی هر چیزی تو هر بحرانی همراهم بود با این که ازم دو سال بزرگ تره ولی از همون اول هوامو داشته به عنوان یه سال سومی پشتم بوده و تا همین الان هر جوریم که باهاش حرف زدم بازم باهام خوب بوده!الانم منتظرشم که نهار از بیرون خریده بیاره بخوریم که کم مونده میزو گاز بزنم از هاری!
کم کم قصد داشتم میزو بخورم که صدای زنگ در اومد و به سرعت نور رفتم در رو بازکردم و غذا ها رو چنگ زدم از دستش که برم اماده شون کنم برای رو میز گذاشتن!
من رفتم تو اشپزخونه تا غذا هارو بریزم تو ظرف دید نداشتم چون اشپزخونه اش اوپن نیست!غذا هارو درست کردم و بردم بیرون دیدم ارشام نشسته پشت میز و یک سیگارم روشن کرده متفکرانه میکشه!
_اوی عمو؟کجایی؟
ارشام یه پک زد و جواب داد:همین جا!داشتم فکر میکردم تو دیگه چه قد اپاچی ای!بدبخت خوبه تو تحریم نیستی!
غذا هارو گذاشتم رو میز و یک ذره از سیب زمینی هاش گذاشتم ور دهنم و با دهن پر گفتم_ول کن باو کسی نیست این جا که!
ارشام:من پیر بشم بازم تو ادم نمیشی!
ابروهامو شیطنت امیزانه بالا دادم و گفتم_ادم که نه!من همین جوریشم فرشته ام!
با این حرفم هر دومون خنده مون گرفت و شروع کردیم به خوردن غذا ها!اخ من میمیرم برای مرغ کنتاکی تند! هر دومون دخل غذا رو اواردیم و ولو شدیم رو زمین تا یکمی بگذره از حالت سنگینی دربیایم که بریم سراغ اتاق و بچینیمش و تموم شه!
همین جوری که دراز بودیم یهویی یک صدایی از اشپزخونه اومد یکه خوردم به شدت،مثل خر ترسیدم عین فنر از جام پریدم و ارشام و تکون دادم،مثل این که خوابش برده بود تکون تکونش دادم تا بیداار شد و با عصبانیت گفت:چته روانی؟
_آ...ارشام شنیدی؟
ارشام:چیو مرتیکه؟
_یه صدایی اومد!فکر کنم از اشپزخونه بود!
ارشام:چی زدی آراد؟ول کن باو بگیر بکپ که قراره پدرمون دراد اتاقو بچینیم!
با این حرف ارشام اروم گرفتم و فکر کردم که توهم زدم! و دوباره دراز کشیدم که در جا خوابم برد!
بعد از بیدار شدن اتاقو چیدیم و ارشام رفت دنبال کارای خودش.بنده خدا همش در گیر من بوده تو این مدت کم مونده از سر کار اخراجش کنن! صاحب کار منم به خاطر خونه بهم تا فردا مرخصی داده فردا باید صبح زود بلند شم برم کارای نصفه مو انجام بدم!
واو پسر هنوزم باورم نمیشه که توی خونه دارم زندگیمیکنم که مال خودمه!تصمیم گرفتم از سر ذوق دوباره خونه رو یه دوری بزنم!تا الان هشت صد بار خونه رو زیرو رو کردم و به خودم با غرور گفتم"این خونه ی منِ!" نمیدونم بقیه هم همچین حسی دارن یا من خیلی جو گیرم!ولی نمیدونم چرا ارشام این قد حساسِ همش میخواد یک کاری بکنه که از این خونه برم هر بارم پرسیدم گفته فقط میترسِ!حق داره خب،یکمی خوف ناک هست ولی خب خونه مه دیگه!
خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم تا برم یک چایی دپش ردیف کنم تا بخورم شاید خسته گی از تنم بیرون بره!رفتم داخل اشپزخونه و کتری رو برداشتم.به به! چه اشپزخونه ای،جون میده واسه ی اشپزی و کار کردن توش!خوش به حال زن اینده ام.همین جوری با خودم و خونه ی خودم حال میکردم که کتری رو گذاشتم کنار گاز تا گاز رو اول روش کنم بعد کتری رو بذارم روش.گاز رو روشن کردم اومدم کتری رو بردارم که دیدم سر جاش نیست! برگشتم پشتمو نگاه کردم،هیچی نبود!دوباره برگشتم سمت گار که دیدم کتری سر جاشِ!
_ای بابا! یعنی چی خب؟!
فکر کنم به خاطر خسته گیِ که فانتزی زدم برای همین بیخیال شدم و یک راست رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم!گوشیمو کوک کردم و سرمو گذاشتم روی بالشت و بلافاصله خوابم برد!
*
با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم و به ساعتش نگاه کردم.هفت صبح!چه قدر سختم بود تو فصل زمستون ساعت هفت از جام بلند شم برم سرکار ولی چاره ی دیگه نداشتم بدبخت جونم!
از جام اومدم بیرون و رفتم طرف دست شویی اوف که چه سرده خدا با اب گرم صورتمو شستم تنها حسی که دوست دارم تو زمستون همین اب گرم زدن به صورت دم صبحِ!یعنی عاشق همچین حسی ام!کم کم اماده شدم لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه و نیم ساعت بعد رسیدم سرکار
اوستا:به به اراد خان...چطوری شما؟خونه جدید مبارک گل پسر.
_ممنون اقا جمال بازم تشکر میکنم که بهم مرخصی دادید!
اوستا:قابلی نداشت پسرم.برو،بدو که کلی کار داری ها!
_چشم حتما!بازم ممنونم.
*
از سر کار برگشتم خونه خدارو شکر امروز ناهار خانوم اوستا مهمونمون کرد وگرنه مرده بودم از گشنه گی زیاد!خدا نگهش داره واسه اقا جمال!همین جور که داشتم میخندیدم با خودم دیدم یک دختر حدودا چهارده یا سیزده ساله از خونه روبرویی داره نگاهم میکنه!کلیدو انداختم تو در و رفتم داخل.مسخره چه قد بد نگاه میکرد ترسیدم به مولا،دختره ی روانی!رفتم تو خونه چراغا رو روشن کردم و اول از همه به ساعت نگاه کردم پنج و نیم بود!از خسته گی دارم میمیرم! یک چیزی برای شام اماده کردم که هم سبک باشه هم درست کردنش اسون و هم محلی،اِشکَنِه!
درگیر کارای غذا بودم که گوشیم زنگ زد دستمو شستم و جواب دادم
_الو؟
ارشام:غذا چی داری؟
_علیک سلام اقا ارشام!بله منم خوبم شما خوبی؟
ارشام:خیلی لوسی بگو بیام یا نه؟
با یک صدای مسخره ای گفتم _ اِشکَنِه!
ارشام:اخ من میمیرم بر ا اشکنه منم میخوام درست کن منم بیام آکِله کنم!
_سگ خور باشه بیا قدمت رو چشم
هر دو خندیدیم و گفت:تو ادم نمیشی میام میبینمت فعلا!
_فعلا.
دقیقا ده دقیقه بعد ارشام اومد رفتم در رو باز کردم و برگشتم تو اشپزخونه که دیدم چاقویی که باهاش پیاز خرد کرده بودم فرو رفته تو ام دی افِ کابینت!
_ ای وای بر من این چرا این جوریه؟ریده شده تو کابینت!عه!
ارشام که صدامو شنید از کاناپه دل کند و اومد تو اشپزخونه،صحنه رو دید و گفت:حیوونی دیگه!عقل تو کله ی پوکت وجود نداره!
_به خدا ارشام،به مولا کار من نیست!
ارشام:خفــــه شو!پس کار کیه هان؟اجنه؟ارواح خبیثه؟
_چمدونم من!یعنی میخوای بگی این قدر گاوم که گند بزنم تو خونه ی خودم؟
ارشام:بیخیال باو!چیزی نشده حالا زیاد حاد نیست!
ارشام برگشت تو هال داد زد:لباس میخوام!
_برو از تو کمد بردار!
هنوز تو کتم نمیره!یعنی چی اخه؟چرا این جوری شد من اون قدرا هم شتر نیستم که!ولش کن این روزا خیلی فانتزی میزنم!
غذا که اماده شد ارشام خورد و رفت خونه اش منم بعد از رفتنش گرفتم خوابیدم!

[ پانزدهم شهریور 92 ] [ 07:14 قبل از ظهر ] [ meLanIe * ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب