تبلیغات
دانلود رمان های فانتزی - قسمت دوم"سـآیــه هــآی شــــــوم"
قسمت دوم"سـآیــه هــآی شــــــوم"
شرمنده به علت تاخیر....
دسترسی به نت نداشتم

نزدیکای صبح خود به خود بیدار شدم با خودم گفتم الان که نزدیک اذانِ خیر سرم مسلمونم یک نمازی چیزی بخونم خدا قهرش نمیاد!

وضو گرفتم و رفتم سجاده ام رو برداشتم با قبله نما و کارا رو کردم و نماز خوندم بعدم یک نخ سیگار با ارامش کشیدم تا وقت بگذره!همین جوری چرخیدم تو خونه تا وقت کارم برسه حاضر شم برم هیچ رقمه خوابم نمیبرد!زمان خیلی دیر میگذشت برای همین نسشتم تا یک نخ دیگه سیگار بکشم خودمو سیگارو برداشتم و ولو شدم رو زمین و شروع کردم به کشیدنش دقیقا زیر لوستر بودم و داشتم نگاهش میکردم دودو میدادم سمت نور لوستر و خوشم میومد که یهو چراغای لوستر خاموش شد بعدم اتاق و کم کم همه ی خونه تاریک شد!به شدت ترسیدم تنها چیزی که میدیدم اتیش سیگار بود و به خاطر پرده های کلفت هال چیز دیگه ای نمیدیدم! رفتم سمت اشپزخونه تا شمع روشن کنم شمع رو از تو کشو برداشتم،فندکو از جیبم برداشتم و روشنش کردم و همین که برگشتم دیدم یک قیافه ی تخیلی روبرومه ترسیدم و شمع از دستم افتاد در جا نشستم روی زمین لامصب اشپزخونه اصلا پنجره نداره که حتی یک کوچولو نور باشه تاریک تاریک بود دستام داشت میلرزید نمیتونستم شمع رو بردارم که فندکو زدم که دیدم هیـــچ چیز اون جا نیست!داشتم از ترس دیوانه میشدم که برق وصل شد.

تنها صدایی که میومد صدای یخچال و فریزر بود که تازه شروع به کار کردن!

_اره پس...مثل این که برق رفته بود خدا رو شکر چیزی نشده خدایا نوکرتم!

یک نفس عمیق کشیدم و نگاهم افتاده به خودم مثل موش نشسته بودم رو زمین از ترس از وضعیت خودم خنده ام گرفته بود همین جور که به خودم میخندیدم شمع روجم کردم و گذاشتم تو کشو سر جاش به ساعتم نگاه کردم نزدیک شیش و نیم بود هوا هم کم کم داشت روشن میشد برای همین اماده شدم که امروز زود تر برم حالا درسته بعد از اون چیزی که دیدم یک کم میترسیدم بمونم خونه سریع اماده شدم و راه افتادم هوا خیلی سرد بود ولی تا پایانه اتوبوس رانی پیاده رفتم تا وقت بگذره همش از شدت سرما دو طرف کاپشنمو به هم میرسوندم خیلی مزخرف بود اخه زیپش خراب شده منم که پول ندارم برم نوش رو بخرم بنابر این با همین سر میکنم.

**

خسته و کوفته از سرکار برگشتم چه قدرم گشنمه اوف دارم میمیرم کلید رو انداختم تو در و وارد حیاط خونه ام شدم..هه،خونه ام!خیلی کیف میکنم وقتی میگم خونه ی من یکم از خونه ام بگم،حیاطش یک درخت البالو داره که اونو خیلی دوست دارم توجه مو همون اول جلب کرد حیاطش کوچولوِ در حدی که موتور میشه فقط توش پارک شه. همین که وارد حیاط میشیم باغچه سمت چپِ و فضای خالی مستقیمش همین جوری میری جلو یک پله کوتاه میخوره و میره بالا در اهنی کوچیکی داره که ما به بد بختی مبل هارو ازش رد کردیم وارد خونه که میشی به شکل عجیبی برگ میشه اصلا وقتی از حیاط میای داخل خونه متعجب میشی که همچین خونه ای داشته باشه بزرگ اما مشکلش اینه که پنجره زیاد نداره ولی من از جاهای تاریک خوشم میاد سمت راست خونه اشپزخوه اس و سمت چپ اتاق خواب و این که خونه ام یک خوابه اس!

 با وجود عشقی که نسبت به اون جا دارم ولی مثل مثلث میمونه از نظر معماری باید تف انداخت تو صورت معمارش!!! البته شاید خیلی ها بگن که نه خوبه!

وارد خونه شدم پر از خاک اره ام یک دوش گرفتم و لباسام رو پوشیدم رفتم تو اشپزخونه از شدت گرسنه گی روده کوچیکم داره بزرگه رو میخوره یه چیزی الکی سر هم کردم و خوردم واقعا از خسته شدم از این غذا های من در اوردی دلم لک زده برای یک غذایی که یک خانوم خونه درست کرده باشه! قرمه سبزی ای کرفسی چیزی!

بیکار نشسته بودم تو هال که تلفنم زنگ زد

_الو

ارشام:کجایی؟

_خونه چطور؟

ارشام:هیچی داشتم فکر میکردم بیای بریم بیرون دور دور!

_حال ندارم بیخیال!

ارشام:لوس نشو دیگه!بیا بریم کیف میده به مولا!به خاطر من

_خیله خب...فقط من و تو

ارشام:تو بیا بعدا میفهمی فعلا!

_بیمیری!فعلا.

خسته بودم ولی با زور حاضر شدم که با ارشام برم بیرون من که اونو میشناسم لابد دوباره مثل همیشه میخواد منو با یک دختری چیزی آشنا کنه!اصلا تو کَتِش نمیره که من خوشم نمیاد با کسی دوست شم نفهم بازی در میاره همش..ازم دو سال بزرگ تره و میگه که باید به حرفش گوش کنم برام خوبه!اصلا درک نمیکنه من با دختر جماعت نمیتونم کنار بیام حتی خودمم دلیل این رو نمیدونم!

یک تی شرت مشکی ساده با یک شلوار ابی پررنگ پام کردم...قیافه ام این جوریِ که قدم بلنده حدود صد و هشتاد و پنج سانت لاغرم و صورت تو پُری دارم لبام گوشتالو چشمام خاکستری موهام و ابروهام مشکی موهامو کناره هاش ماشین شده است وسطش بلنده و نوکش رو خاکستری رنگ کردم خیلی به چشمام میاد!

زیر گاز رو خاموش کردم و همون موقع ارشام تک زنگ زد که برم دم در.در خونه رو قفل کردم و رفتم بیرون سوار ماشینش شدم یک پراید مشکی داره که خیلی ام نو نگهش داشته خیلی خیلی دوستش داره کاملا درکش میکنم!

_سلام

ارشام:علیک بریم؟

_کجا؟

ارشام:کافه!

_بیخیــــال ارشام.

ارشام:باور کن این دفعه پسند میکنی!خیلی خانوم و خوبه!

_پس همین الان پیاده میشم میرم!

ارشام:ای بابا آبرومو نبر!فقط بیا ببیین!خواهش میکنم

_به قرآن قسم دفعه بعد تکرار کنی باهات حرف نمیزنم دیگه!

ارشام:خیله خب حالا!بریم؟

_برو مردشور تو رو ببرن!

راه افتاد و حدود یک ساعت بعد رسیدیم از خونه ی من تا کافه های طرقبه که خارج شهره خیلی راهِ خونه ی من سر شهر اونم بیرون شهر!رسیدیم به اون جا و رفتیم داخل تمام طول مدت ارشام با اون دختره که اسمش فرشته بود حرف میزدن!منم قلیونُ ول نمیکردم و همش میکشیدم

ارشام:خب این اقا اراد ما نظر شما چیه فرشته خانوم؟

فرشته:والا چی بگم اصلا حرف نمیزنن فقط ساکت ان دارن قلیون میکشن به ماام نمیدن انگار خیلی دوست دارن قلیون رو!

سرم پایین بود و گفتم_شرمنده!

شلنگ قلیون رو طرفش گرفتم و گفتم_بفرمایید!

اونم از دستم گرفت و شروع کرد به کشیدن!

یک ساعتی اون جا بودیم که دیگه هوا خیلی خیلی سرد شد منم به ارشام اس ام اس دادم سریع بریم اونم خدا رو شکر به حرفم گوش کرد و رفتیم اول دختره رو رسوندیم خونه شون جای خوبی بود "اب و برق"زندگی میکردن محله ی"هفت تیر" یهو به خودم گفتم_این کجا من کجا! این ارشامم عقل تو کله اش نیست!_

دختره رفت و ارشام منو رسوند خونه و خودش رفت.رفتم داخل خونه که با صحنه ای عذاب اور مواجه شدم!تمام مبلا پاره پاره شدن!کلی هم پر ریخته وسط خونه! رفتم داخل اتاق که دیدم بالشت های پر همه خالی اند!سریع شماره ی ارشام رو گرفتم و بهش گفتم بیاد این جا!

ارشام اومد وتا وارد خونه شد گفت:اوه اوه اوه! چه خبره؟

با کلافه گی گفتم_نمیدونم اومدم،اینا همشون،این اون ور...اینا وسط،نمیدونم!

ارشام:خب دزد بوده دیگه دیوونه جز دزد چی بوده؟روح؟

تا گفت روح چراغا کم نور شدن دوباره عادی شدن!

_چی شد؟

ارشام:چمدونم بابا لابد قدرت برق بالا پایین شده من زنگ میزنم پلیس توام برو چک کن ببین چیزی کم شده یا نه!

رفتم توی اتاق و خواستم چک کنم ببینم چیزی کم شده یا نه!هر چی فکر کردم نفهمیدم بایدببینم چی کم شده اخه من که نه طلا نه پول نه دلار نه کوفت نه سند هیچی ندارم که!فقط رفتم دیدم سند خونه سر جاش نیست!رفتم تو هال به ارشام گفتم_ارشی سند خونه نیستش!

ارشام:زنگ زدم پلیس الانِ میرسن

_باشه ولی خودم اول میگردم!

رفتم کل خونه رو تا رسیدن پلیس ها زیر و رو کردم اما اصلا انگار نه انگار!پلیس که اومد خونه حسابی شلوغ شد یک افسر اومد جلو با یک دفترچه تو دستش

افسر:چیکار کرده این جا مثل صحنه قتل میمونه!

یک دستی رو صورتم کشیدم و گفتم_باور کنید من خودم خیلی بیشتر تعجب کردم!

افسر:صد در صد!چیزیم کم شده؟

_اره خب...سند خونه نیست!من نمیدونم سند خونه ی من به چه دردشون میخوره!

افسر:خیلی دردا...

_مثلا؟

افسر:مطمئنی تو خونه نیست یا نه؟

_من که همه جا رو گشتم حالا شما هم میخواید بگردید

سرش پایین بود،متفکرانه تکون داد و رفت

_ارشام،این همه ادم چرا اومدن؟

ارشام:چند نفر؟دو نفرن ها!

_برو بابا من سه چهار نفر دیدم!

ارشام:توهم زدی باز؟

_بابا توهم چیه به خدا من چهار نفر دیدم

ارشام:بیا برو...برو بچه!تو یک چیزی میزنی..من مطمئنم تو معتادی!کراک میزنی؟

_خفــــه شــــو...نکبتی!

ارشام:فعلا دهنتو ببند این یارو بد نگا میکنه..سربازه؟

_نه بابا!درجه مرجه داره!

همین جور داشتیم حرف میزدیم که یهو همون اقا اومد جلو تو دستش یک چیز سوخته بود و گفت_این سند شما نیست؟

خوب که نگا کردم دیدم ای دل غافل!

_ اِ...خواهر مادر این سند منِ..!

افسر:لطفا ادب رو رعایت کنید!

ای وای بد از دهنم پرید.این ارشام کثافت م دائم داشت میخندید صدای خرخرش میومد میرفت رو مخم!

_شرمنده غافل گیر شدم!سوخته چرا؟

افسر:من در جریان نیستم پرونده سازی میکنید یا نه؟

یکم فکر کردم دیدم میرم میگیرمش دوباره پرونده سازی کنم خیلی درگیری داره!

_بیخیال داداش!فکر کنم میدونم کار کیه یکی از بچه ها بوده خواسته شوخی شهرستانی کنه!

ارشام:چی؟

_هیچی خفه شو!

یارو یک نگاه بدی انداخت...بالاخره با هزار زور دکشون کردیم رفتن در خونه رو بستم ارشام گفت:دیوانه ای؟چرا این جوری کردی چرا دروغ گفتی؟

_نگا کن همش دردسره،اگرم دزد بوده وضعیت منو دیده و رفته پی کارش دیگه ام پیداش نمیشه سندم سوزونده که بگه خاک تو سرت هیچی نداری اونم اعصابش خرد شده سوزونده دیگه!

ارشام:تو خلی خــــُل!

_میرم میگیرمش سندُ دیگه دردسرشو چرا با پلیس بازی زیاد کنم؟

ارشام:طرز فکرت رو نمیتونم درک کنم!

_فدا سرم!امشب همین جا بخواب،دیر وقتِ نمیرسی خونه.

ارشام:اره باو!جامو بنداز تو هال،امشب وبال گردنتم

_قدمت رو چشم همسایه بغلی!

با حرفم هر دومون خنده ام گرفت و رفتیم پِی کارمون تا بخوابیم!

**

ارشام:اراد،اراد! هوی..پاشو دیگه!

به زور چشمامو باز کردم و گفتم_چیه؟چته؟

ارشام:از اشپزخونه صدا میاد اراد!

_ها؟

ارشام:ها و درد گمشو من میترسم برو ببین چیه؟!

_یکم اومدم بالا و تو چشماش نگاه کردم و گفتم_مرتیکه نود کیلو وزنتِ صد و نود سانتم قدتِ از چی میترسی؟

ارشام:چشمام ابیِ موهام مشکی پر کلاغیِ ته ریش جذابم دارم!

_هان؟چه ربطش موجی برو بخواب

ارشام:ای بابا همش بدیامو گفتی گفتم چیز خوبامم بگم بدونی! پاشو میگیرم بغلت میخوابم ها من میترسم.

_تف تو گورت چشمام داره میسوزه از بی خوابی! دستمو بگیر پاشم!

دستمو گرفت و از جام بلندم کرد رفتم سمت اشپزخونه دیدم یکی از قابلمه ها جابجا شده

_احتملا جاش بد بوده از اون بالا افتاده! نره غول ترسو.

ارشام سرک کشید تو اشپزخونه و گفت:پس جن من نبوده نه؟

_خاک بر سرت گمشو بکپ غول بیابونی!

**

ساعت نزدیکای ده بود که که از خواب بیدار شدم

_ای وای خواب موندم!

رفتم بدو بدو تو هال که دیدم عین خرس خوابیده ارشام!کاریش نداشتم یه کمی نون و پنیر خوردم و سریع رفتم سر کار

[ بیست و چهارم شهریور 92 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ meLanIe * ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب