تبلیغات
دانلود رمان های فانتزی - قسمت اول تا پنجم داستان نفرین سرنوشت(امیرمحمد حسین زاده)

قسمت اول تا پنجم داستان نفرین سرنوشت(امیرمحمد حسین زاده)

امروز داستان بسیار زیبای نفرین سرنوشت را برای شما تهیه کردم برای خواندن به ادامه مطب بروید

برای ادامه دادن داستان توسط امیرمحمد حسین زاده نظر بزارید

ممنون...

لرد لاس...

 نام کتاب:1390(سرنوشت خونین)
نویسنده: امیر محمد حسین زاده

جلد اول- قسمت اول-بخش اول

اسم من تام است وپدر و مادرم برای کا تحقیقاتی ای به وسط جنگل آمازون آمده اند(برای اثبات وجود داشتن انسان های اولیه) ما در وسط جنگل خانه چوبی ای پیدا کردیم و در آنجا ساکن شدیم.
آن روز یک روز شوم بود اولین روز آمدن به جنگل رو میگم آن شب موقع خوابیدن صدایی شنیدم سرم را کردم توی پتوم و بیخیال شدم باز صدا آمد...دوباره و دوبار,پدر ومادرم در اتاق بالا مشغول تماشای تلویزیون بودند و برادرم جو نیز خواب بود.
صدا تا بالای سرم آمد شوکه شدم یک زامبی پتوی سرم را کنار زد و موی سرم را کشید من هم در همین موقه جیغ کشیدم و زامبی تبدیل به دود سیاهی شد و از پنجره به بیرون فرار کرد در همین موقع مامان و بابا آمدند ومن هم تمام ماجرا را تعریف کردم ولی آن ها با ور نکردند گفتند حتماً خیالاتی شدی پسرم نگران نباش ما پیشتیم, وآن شب بابا آمد پیش من خوابید تمام چیز ها داشت خوب پیش میرفت تا سومین روز پس از آمدن به جنگل من رفتم کنار رودخانه که هوایی تازه کنم ولی آب شروع به قل قل زدن کرد و سر آن زلمبی که آن شب موی مرا کشید بیرون آمد, او شروع به جیغ کشیدن شد و من پا به فرار گذاشتم و به خانه رفتم داد زدم یک زامبی.. یک زامبی ولی هیشکی به حرف من گوش نکرد و برادرم رو به من کرد و گفت چقدر تو احمقی تان یک زامبی مگر میشود, برادرم هشت سال از من بزرگتر است و فکر میکند همچی را میداند ولی او نمیداند چه اتفاقی برای من افتاده بود.
نهمین روز بعد از آمدن به جنگل آن روز همه چی تغییر کرد من باز به آن رودخانه رفتم تا ببینم چه میشود ولی در راه دود های سیاهی دیدم آن ها به طرف خانه ما میرفتند من هم با سرعت به خانه رفتم, باورم نمیشد خانه ما آتش گرفته بود و پدر و برادرم با تفنگ هایشان به سایه های سیاه تیر میزدند که فرشتگانی بابال های سفید به آن جا آمدند و رعد و برقی ایجاد کردند که همه بیهوش شدند حتی خودشان من بعد از چند ساعت بیدار شدم خودم را بین جنگلی خالی از درخت دیدم چه شده بود فقط یادم می آمد که مادرم در آتش می سوخت و آن سایه ها آن فرشتگان نه...نه.. حتماً من خیالاتی شدم درست نیست نه...
در همین لحظه سر پدرم را بالای درختان دیدم و گریه کنان به جای دوری رفتم.
جایی که یک در داشت و در شامل چهار جای رمز بود و در آن نوشته بود یا زنده بمون یا بمیر.
من که میخواستم بمیرم مشغول پر کردن جای رمز شدم شماره آخر را خودش داده بود0 و من به ترتیب عدد های نحض خودم یعنی روز هایی که این اتفاق ها افتاده بود را وارد کردم عدد ائل 1 عدد دوم3 عددسوم9 و عدد آخر هم 0 بود وعدد شامل این ارقام شده بود 1390 ومن گوشه ای نشستم تا بمیرم ولی با کمال تعجب دیدم در باز شد وارد در شدم دنیای دیگری در آن وجود داشت که دیو ها و فرشتگان در آن زندگی میکردند دو فرشته پیش من آ»دند و گفتند: بیا تام بیا پرفسور گرین لند تو را کار دارد!
من با تعجب پرسیدم شما اسم مرا از کجا میدانید
آنها گفتند در سرزمین مرگ همه تو را میشناسند!.....

پایان قسمت اول
بخش دوم

فرشتگان سفید بالدار مرا به قصری که برعکس مناطق مجاور اش سیاه بودند,این قصر سفید بود یعنی میشه گفت اون قصر بهشت باشد...؟ نه نمیشود مگر نه؟
در قصر باز شد و پیر مردی با ریش های بلند و سفید پیش من آمد و گفت: سلام من پرفسور گرین لند صاحب این منطقه های سفیدم اسمت باید تام باشدع تام تانکردی تو چگونه رمز را وارد کردی ها؟ سال ها پیش پیرمردی از خدایان بزرگ هدیه ای در خواست کرد خدایان به او نیرویی داده بودند ولی آن پیر مرد از نیروهایش خوب استفاده نکرد به خاطر همین خدایان او را نفرین کردند و این نفرین شوم دست به دست به تو رسیده تام این نفرین , بازی سرنوشت نام دارد و سرنوشت با جان تو بازی میکند و تو باید این سرنوشت را شکست بدهی من به تو کمک میکنم ,این سرنوشت بود که تو را این جا آورد این سرنوشت بود که ....
حرفش را قطع کرد و گفت: حالا بیا باید خسته باشی بیا کمی استراحت کن.
مر برد به بالا ترین طبقه قصر و مرا به یکی از اتاق ها راهنمایی کرد و من روی تخت دراز کشیدم در همین لحظه یک مار از سوراخی بیرون آمد و تبدیل به آدم شد.
او پیش من آمد وگفت سلام تام من دکتر هاف من هستم و بزودی معلم تو خواهم شد حالا آمدم اینجا بگوییم تو نباید رمز ورود را به گرین لند بگویی و ناپدید شد.
وقتی او رفت با خودم گفتم چرا آن مرد مار بود و چرا شنل ساه داشت آیا او همان سایه های سیاه بود؟ سایه های سیاه اصلاً چرا می خواستند رمز را به پرفسور گرین لند ندهم؟ اصلاً این جا کجاست جو کجاست؟ مادر و پدرم چطور هستند؟ در همین لحظه هوا تیره شد از پنجره دیدم که سایه های سیاه حمله کردند آن ها از دستشان سحر وجادو می بارید ولی پرفسور گرین لند را با تعدادی از سربازانش را دیدم با خودم گفتم که الان جنگ بزرگی راه می افتد, ولی نیافتاد آن ها فقط همدیگر را نگاه میکردند من فکر می کردم آن ها فقط از طریق ذهن با یکدیگر ارتیاط بر قرار میکردند که باعث تعجبم شد دکتر هاف من بین سایه پوشان بود آن ها را میتوانست تشخیص داد که ذات پلیدی دارند دکتر هاف من خندید ولی ناگهان دست به سینه یکی از آن ها زد و با جادو سمی در قلب آن سایه سیاه فر کرد و سر خود را پایین آورد در همین لحظه پرفسور با جادو خنجری در دست خود ساخت و آن را پرتاب کرد خنجر از سینه سه سایه سیاه گذشت و سربازان سیاه پوش بقیه را کشتند و دکتر هاف من با پرفسور دست داد و گفت کارت عالی بود پیر مرد....
بعد پرفسور مرا نگاه کرد انگار چیزی در من عوض شده بود نه... به من نگاه نمیکرد به پشت سرم نگاه میکرد آن زامبی را پشت سرم دیدم او چنگالش را در شکم من فرو کرد و جادو سیاه را به من منتقل کرد و مرا از پنجره قصر به بیرون پرتاب کرد.....

پایان قسمت دوم

قسمت سوم
در همین لحظه دکتر هاف من مرا در آسمان گرفت و به من گفت بگو فاراحالخ میدانستم که این کلمه عجیب بی معنی است ولی گفتم که ناگهان به سایه سیاه تبدیل شدم او مرا گرفت و به خارج از سرزمین پرفسور برد.
او مرا در غاری که شبیه سر اسکلت بود قرار داد و رویش را به جنگلی که جلویمان بود کرد گفت فراسونای ها دنبالمان هستند.
-فراسونایی ها که هستند؟
-همان فرشته های سفید و بالدار پرفسور گرین لند
- آن ها برای چه دنبال ما هستند؟
- خیلی حرف میزنی تام
- نگفتی اسم مرا از کجا میشناسی
او چیزی نگفت با جادو در دستان خود شمشر خیلی بلندی درست کرد وبهطرف فراسونای ها پرتاب کرد. بعد مرا روی دوشش گذاشت و پرواز کرد ولی وقتی که کمی پرواز کرد مرا روی درختان ندخت و خودش به دیوی که از دهانش آتش می آمد تبدیل شد و با استفاده از آتش فراسونایی ها را آتش زد و بعد به غار رفت من هم از درخت پایین آمدم و بعد گفتم:فاراحالخ و در آسمان پرواز کردم, خوب بلد نبودم که چه طوری پرواز کنم که دیدم سایه های سیاه روی هوا شناور به سراغ من می آمدند دکتر سریع پیش من آمد و گفت برو تو غار تام و یک عاله دود سیاه سمی درست کرد وبه طرف سایه های سیاه پرتاب کرد, درهمین لحظه من به به غار رسیدم غار بدون هیچ سرباز یا حیوانی بود, یعنی دکتر میتوانست بدون کمک و تنهایی از من مواظبت کند؟ چرا من را از دکتر دزدید؟
که ناگهان دکتر با زخم وارد شد و به من گفت برو توی اتاق سمت چپ تام.من هم همین کار را کردم نگو چه اتاقی پر از خون و جسد من از سوراخی دیدم صدها فراسونایی نزدیک غار می آمدند آنها تقریباً هزار نفر بودند تنها در مقابل دکتر , آنها نزدیک و نزدیک تر میشدند.
دکتر وسط در غار وایستاده بود و گفت: همونی که می خواستم, خداحافظ!
که در همین لحظه .........
پایان قسمت سوم
هرکه نزدیک غار میشد آتش میگرفت بیش از نصف فراسونایی ها(فرشتگان سفید پوش) آتش گرفتند و بقیه عقب نشینی کردند.

دکتر گفت بیا الان بلک ویندی ها می آیند گفتم بلک ویندی ها که هستند او گفت همان سایه های سیاه.گفتم چرا فراسونایی ها نتوانستند داخل غار بیایند؟ دکتر گفت: سفیدی یا همان روشنایی هرگز نمی تواند وارد تاریکی شود چون غار ما جزء منطقه تاریکی بود آن ها نتوانستند بیایند فقط فراسونایی های سرباز مخصوص که اندک اند و دورگه های سیا سفید حالا بیا بلک ویندی ها میتوانند وارد غار شوند. در همین لحظه سوالی در ذهنم ایجاد شد چرا دکتر هم میتواند هم در تاریکی و هم در روشنایی وارد شود؟چرا من اینجام آیا این جا ربطی به پدر و مادرم دارد؟پس چرا سایه ها یا همان بلک ویندی ها توانستند از دروازه رد شوند آیا آن ها رمز ورود را میدانند؟ از دکتر پرسیدم:سایه ها برای که کار میکنند؟ و دکتر گفت خیلی سوال میکنی تام کوچک ما از غار خیلی دور شده بودیم که دکتر گفت تام تو نبایید رمز عبور را به دکتر بگوییمن هم گفتم منظورت 1390 است؟او عصبانی شد و گفت بیا نزدیک تر من هم از ترس نزدیک شدم دکتر به سر من دست کشید و قسمتی از حافظه ام که مربوط به رمز بود پاک کرد و گفت حالا بهتر شد من گفتم تو نباید این کار را میکردی او گفت نگران نباش عوضش جبران میکنم اون زامبی که تو رو گاز گرفت جادوی سیاه را در تو پرورش داده بود اون سرباز من بود و الا شاید در زندان پرفسور باشد چون جادوی سیا بود من باید یکی از جادو هایی مانند اهریمن شیاطین یا زامبی ها هستند و قویترین آن اهریمن است .من باید ابن جادو را که در من وجود دارد به تو در عرض مدتی انتقال دهم و تا سه روز در خطر مرگ باشم اگر در این سه روز نمردم زنده می مانم .
او دندان های تیزش را در بدن من فرو کرد و من بی هوش شدم و احساس کردم جادو دارد در من انتقال می یابد که بعد از سه ساعت تمام جادو ها کپی شدند در همین لحظه دکتر روی علف زار ها افتاد گفتم حالت خوب است دکتر؟ او نفس نمی کشید او مرده بود احساس کردم در پشتم دارد اتفاقی می افتد آره من داشتم بال در می آوردم من شروع کردم به پرواز کردن خوب بلد نبودم که روی زمین سقوط کردم که یکدستی پایم گلویم و دستم را گرفت آن دست از زیر زمین بود ......

پایان قسنت چهارم(لطفاً نظر بدهید)

قسمت پنجم....
من فریاد زدم بهتان نشون میدهم و میخواستم جادویی را اجرا کنم که از مغزم یک کلماتی به زبانم انتقال داده میشد.در همین لحظه دمای بدنم آنقدر بالا رفت که تمام بدنم را آتش فرا گرفت و دست یکی از موجودات زیر خاک آتش گرفت,برای همین آن ها تصمیم گرفتند گروهی حمله کنند و قتی آن ها از زیر خاک بیرون آمدند یک مشت جن زشت با دندان های کرم خورده و زرد موهای بلند خاکستری چشم های فرو رفته و بوی بد جلوی چشم خودم دیدم.یکی از آن ها آنقدر جیغ کشید که نزدیک بود گوشم کر شود در همین موقعه یک از آن ها دهانش را حدوداً نیم متر باز کرد و حدود پنجاه تا سوسک را از دهنش به صورتم پرتاب کرد,آن سوسک ها از گوشم به مغزم رفتند آن سوسک ها قصد داشتند مغزم را بجوند که من به درونم رجوع کردم با جادوی درونم گلوله های آتشی درست کردم و به طرف سوسک ها پرتاب کردم کم کم روزنه های امید را میشد دید,سریهتً پرواز کردم و از آن منطقه دور شوم.
بعد از چند لحظه سایه ها دنبالم آمدند چون اهریمن ها سریع تر از سایه ها پرواز میکردند جلو افتادم آنقدر تند رفتم که ندیدم عده از آن ها جلوی من هستند بخاطر همین با آن ها برخورد کردم و آن ها مرا گرفتند و دست بند ضد جادو را به دستم بستند.
آن ها می خواستند مرا به کوهستان شیاطن ببرند که نور های بسیاری از هوا بهشان برخورد کرد آن ها فراسونایی ها بودند,فراسونایی ها دست مرا باز کردند که جنگی در افتاد سایه ها داشتند میبردند که من انداز یم ماشین در دستان آتش درست کردم و پرواز کردم و به سرعت آن اتش را از بالای درخت به پایین پرتاب کردم ,در عرض چند دقیقه همه جا آتش گرفت و تمام جنبنده ها در اطراف من مردند بجز خود من! دکتر دروغ مبگفت قویترین نیرو را شیاطین داشتند ناگهان از دور صدای بال زدن صدها یا شاید هزاران فراسونایی از دور می آمد.آن ها مرا محاصره کردند,نفرت در تمام بدنشان میشد حس کرد,نگاه پر از کینه و آن ها فقط برای یک لحظه می خواستند مرا بگیرند و پوستم را بکنند که......
پایان قسمت پنجم(لطفاًنظر بدهید)

پرفسور جلو آمد و گفت هر که به اوبد رفتاری کند میدونید که چه میشود ها؟ نفرین سرنوشت تغییر خواهد کرد.بعد رو به من کرد و گفت ای پسر تو هنوز قدرت مرا درک نکردی حالا رمزی را که وارد کردی تا به اینجا وارد شوی به من بگو.

- کدوم رمز

- همون رمزی راکه وارد کردی تا وارد سرزمین عجایب شوی

- دکتر گفته من نباید به شما بگم.

- دکتر کیه؟

- هاف من,دکتر هاف من

- پسر اون سرتو شیره مالیده اون که....

در همین لحظه زامبی ها حمله کردند آن ها تعدادشان خیلی زیاد بود آن ها همراه جن ها بودندکه زامبی مخصوص دکتر هاف من مرا گرفت و به زیر زمین برد (دکتر گفته تو را از این دنیا ببریم)

- کی؟

- همین فردا...

ما آن شب را در غار اسکلتی ماندیم و شب را سپری کردیم تا فردا صبح ,زامبی گفت عده ای از هر گروه به تو ملحق میشوند 1 فراسونایی 3 جن 9 زامبی و 0بلک ویندی من گفتم اهریمن ها چه میشوند ؟

- آن ها از همه قوی ترند آن ها ارباب ما ها هستندهر اهریمن میتواند 700 نفر را در عرض چند دقیقه بکشدفقط وقتی زیاد از نیرویش استفاده کند خون ابلیس بزرگ در آنها پرورش داده میشود . ذات آن ها پلید میشود وهمین طور شده.

من گفتم یک فراسونایی3جن9زامبی و0 بلک ویندی یعنی عدد 1390و در این لحظه حافظه ام برگشت رمز1390 بود دکتر برای برگندون حافظه ام این دستور داده بود حتماً,الان هرکه این رمز را بدوند میتواند به زمین بیایید و مردم زمین را اسیر کند فکر کنم این را فقط بلک ویندی ها بدانند و در همین موقعه سپاه بلک ویندی از دور داشتند به طرف ما می آمدند ولی در پشتشان دودی سیاه و خیلی بزرگ آمد و وقتی فرود آمد و را شناختم او ولدمورت شخصیت بد هری پاتر بود ولی چرا این جا و حالا؟

او جلو آمدو گفت سلام یگانه کوچک و با چوب دستی اش کاری کرد که من نتوانم حرکت کنم او مرا همراه خود به سرزمین بلک ویندی ها برد او میخواست مرا بکشد تا رمز جایی فاش نشود ولی بلک ویندی ها گفتند نه اون جانشین شاه بلک ویندی هاست.....

پایان قسمت ششم(نظر فراموش نشود)




[ پنجم تیر 93 ] [ 02:00 قبل از ظهر ] [ lord lass(لرد لاس) ]