تبلیغات
دانلود رمان های فانتزی - مطالب دختر سایه

کتاب دختر سایه از ار ال استاین

اینو برای دخترا گزاشتم البته اگه پسرا هم می خوان باشه اما باید حتما نظر بدن حتما حتما نظر بدن.

لینک دانلود: اینجا

خلاصه:

او از سایه ها برمی خیزد دست هایش را از هم باز و در میابد که جریان هوا او را از زمین بالا می برد.شنلش از هم باز میشود و همچون دو بال بزرگ هوا را می شکافد.
شهر زیر پای اوست. چراغ های خیابان ها و خانه های شهر زیر آسمان بی مهتاب می درخشند.
هوای سرد گونه هایش را منجمد کرده است. سرش را پایین می آورد و از فراز ساختمان های خالی و خیابان های فرو رفته در سایه به سرعت میگذرد.
از آن بالا به نظر می رسد که اتومبیل ها به وسیله دو باریکه نور چراغ هایشان به جلو کشیده میشوند.رود خانه همچون نوری سیاه به رنگ قیر به آرامی در بستر خود جاری است.
او یک پرنده ی شب است.
تنها شب ها به پرواز در می آید ، چرا که دنیای او اسرار آمیز است؛ رازی که تاکنون به خوبی حفظ شده است.
هیچ کس اعتقادی به او - و امثال او - ندارد.
او از قیافه بهت زده و حیرانی که هنگام فرود از آسمان می بینید لذت می برد. یا صدای بلند فرود می آید در حالی که شنلش همچون بالهای پرنده ای بزرگ در دو طرف او جمع میشود.
جانیان ، دزدان ، چاقوکشان ، ولگرد های خیابانی و
 تمام آنانی که در طلب ایجاد ترس در دیگران و هیجان برای خودشان هستن با دیدن فرود او از آسمان فریاد حیرت و شگفتی سر میدهند و قبل از این که او حتی کلمه ای بر لب بیاورد یا حرکتی از خود نشان دهد ، پاهایشان به لرزه می افتد.
چهره شان را ترس فرامی گیرد و آکنده از ترس میشود.
گاهی که قدرت بی همتای او را میبینند بی درنگ تسلیم میشوند .
البته گاهی....
اما اگر آنان میدانستند در دل او چه میگذرد!
اگر آنان خبر داشتند که او چه احساسی دارد ، زمانی که مثل یک دیوانه ی کله خراب به اعماق خطر شیرجه میرود.
با چهره های خشمگین شان.... و با نگاه های زشتشان رو در رو میشود.
در برابر سلاح هایشان قرار میگیرد...به این امید که از سرعت کافی برای مقابله با خشونت وحشتزایی که امثال آنها قادر به ابراز آن هستند بر خوردار باشد.
در پشت آن نقاب آنها نمیتوانند ترس او را در چهره اش بخوانند.شنل بزرگ و باد کرده زانوان لرزان او را میپوشاند.
با صدایی آهسته سخن میگوید تا لرزش صدایش را کسی نشنود.
او هنوز از میزان قدرت خود آگاهی ندارد.او هنوز یاد نگرفته که به آن ایمان داشته باشد.او نمیداند چه مقدار نیرو و قدرت را میتواند به کار برد.او نمیداند این قدرت تا چه زمانی دوام خواهد آورد یا اینکه کجا ممکن است کم آورد.
او قادر نیست از رویارویی بگریزد.او نمیتواند از انجام وظیفه ای که سرنوشت به عهده اش گذاشته شانه خالی کند.
هر شب به گشت تنها و شبانه ی خود می رود.
در پی دردسر...و آن را میابد.
نبرد با زشتی ها و پلیدی ها ، از پا در آوردن قانون شکنان
آری . این زندگی خاصی است. آری....بسیار-تا حدی باور ناپذیر-هیجان انگیز و در عین حال ترسناک است.
اما او نیز میترسد.همواره در ترس و وحشت به سر میبرد.
او سزاوار سرزنش نیست...آیا قادر به این کار هست؟
او فقط دوازده سال دارد.
+باید بگم این دفعه استثنائا خلاصه رو خودم ننوشتم...
بلکه از کتاب برداشتم...اگه کتابو بخونید قسمتی به نام چکیده داره...این همون چکیده است!نیشخند

 


[ بیست و دوم مرداد 92 ] [ 06:53 قبل از ظهر ] [ امیر حسین زاده ]